مرگ بر آن که دلش را به دلِ سنگِ تو بست.

بى خود و بى جهت سلام :

دیوانه کسى که معشوق را در مجاورتِ آغوشِ دیگرى مى بیند و باز برایش مى نویسد و من اگر دیوانه نبودم اینجا نبودم....... میانِ این همه دل سنگ مثلِ تو......... به قول کسى که لطف بیش از حد نسبت به من داشته کاش همان جا توى آسمان پیشِ خدا براى همیشه مى ماندم نه کارِ تو را سخت مى کردم و نه جاى دنیا را تنگ.
آسمان چه رعد و برقى مى زند . مى فهمم او هم تا ته ترین نقطه دلش آتش گرفته است.....
بى انصاف ,  بدترین واژه اى است که دلم مى آید برات بنویسم..........
پسرى نه چندان زیبا در برابر تو....... نه چندان جذاب....... نه چندان دوست داشتنى و همه نه چندان هاى دنیا ترا به نام صدا کرد...... جراتى که پر نورترین ستاره هاى کهکشان راه شیرى هم ندارند.......
کسى که مى ترسد نمى تواند عاشق باشد و کسى که مجنون نباشد نمی تواند عاشق تو باشد ...... و من چقدر لذت مى برم ه شجاعم و تنها از نداشتنِ تو مى ترسم که آن هم حرفى از عشق است.

او تمام شد مثل خیلى چیزهاى دیگر که دیشب شبِ آخرشان بود.... عین خوشبختى.....عین عشق.....عینِ مهربانى .....عین من.......

تو هم عین من یک روز که یقین دارم تاریخ دقیقش خاطرت نیست چترت را گم کرده اى و از آن روز به بعد هیچ وقت کسى سعى نکرد علتِ تنفر از چتر را در تو جستجو کند....... چقدر بد است که به خاطر هیچ چیز از همه بگویى و آن سوژه بازى ات  شود .......

سرزنشت را به روزگار مى سپارم چرا که من هرگز شهامتِ این کار را ندارم و نداشته ام.......

باران هنوز به شیشه غبارگرفته پنجره اتاقم تذکر مى دهد که آسمان حالا حالا ها کار دارد تا سبک بشود و من به داشتن چنین همدردِ بزرگ و بلند و مهربان و با عظمتى به خود مى بالم......

ولی مهربان این رسمش نبود........

اجازه نمیگیرم و منتظر جوابت هم نمى شوم , عینِ تو که منتظر هیچ چیز نمى شوى. اما من بار اول است که بدونِ شنیدن جوابت مى روم سر وقتِ پنجره , یک دل باران بگیرم و باران بشنوم و باران بگریم....

مى روم با تمام قد در حضورِ تو و باران بلند می شوم.......

من سر خم مى کنم اما تو زیر وفایت زدى..... من مى شکنم اما این تویى که شکستى....... من می میرم تا تو مرا کشته باشى.........

آرزو مى کنم که حتى سایه اسمِ بى وفایت از سرِ واژه هاى وفادار من کم نشود.

همین که تو طلسمِ لکنتِ بغضهاى کاغذى ام  را مى شکنى لااقل براى آرامشِ وجدانِ منِ دیوانه کافى است.

"آن کس که دوستش داریم هر گونه حقى بر ما دارد حتى اینکه دیگر دوستمان نداشته باشد"
 
                                  چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

                                                           و تماشاى تو زیباست اگر.........

 

نظرات 2 + ارسال نظر
شاه پری سه‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1384 ساعت 08:54 ب.ظ

salam
elahe joonam u vaghean roohe latif va khalaghi dary
midooni az neveshtehat kheily khosham oomad
man adresse web loget ro az site golpesar zire neveshtehat peida kardam
inja ham mesle oon ghesmat besyar jomalat va sherhaye zibaee gofty
mikhastam azat tashakor konam

مسافر چهارشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1384 ساعت 07:51 ب.ظ

بازم......
همین...........

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد