بهار اینجاست . پیش من ، دلش گرفته ، درست مثل من، دلم برایش می سوزد . چشمهایم را می بندم دلم خیلی کرفته باران آسمان را به زمین دوخته مثل دل
من که حالا دوخته شده به چشمهای تو . یاد سهراب می افتم . من هم حس همان
مرغ مهاجر را دارم . همان تنهایی همیشگی ، همان روزهای تکراری ، همان
ساعات مرگ بار . بوی خاک خیس خورده می آید مست می شوم می روم دم پنجره
روی بخار پنجره عکس یک آدمک غمگین را می کشم غمگین نیستم ولی فقط همین را بلدم تقصیر خودم است می دانم.شدم مثل همان کرم کوچک ابریشم:
چه سرنوشت غریبی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس ساخت ولی به فکر پریدن بود!!!
اینجا هوا کم است . نفس نمی کشم تمام هوا را می بلعم بعد با یک فشار پرتش می کنم بیرون . اینجا جای من نیست باید بروم . باید بگردم .او باید همین اطراف باشد . می دانم می دانم . می روم دنبالش . بلند می شوم او در همین چند قدمی است همین جاست! همین جا...


نفرین بر لحظه های اشتیاق

نفرین بر لحظات سیه فام اشتیاق

ببین ققنوس سرنوشتمان از اشتیاق اتش گرفت

و اما لذت ما از خاکسترش آفریده نشد

آنچه از میان آن سوخته پرهای سرنوشتمان به سامان امد تنها بیهودگی بود

اری هم قفس

با من هم اوازی

در ذهن تهی ما تنها همین نقش میبندد:

یاد روز های لذت به خیر

یاد روز هایی که چکاوک هراسان میخواند و تو در چشمانت برایش نت مینوشتی

نفرین بر اشتیاق کور

ببین رهایی درد ها چه سرسام اور است

آرام آرام به روی گونه های مستت می لغزد

و دلداری باد نیز تو را به سرزمین هرگزها نمیبرد

اشتیاق ما سوخت

اما اغوش من همیشه برای تیمار زخم های نا شناخته ات گشوده است

از تمام افسانه ها لطافت خواهم گرفت و اشک هایت را با ان پاک خواهم کرد

ببخش آگر آغوشم از تپش لحظات نا ارام است
ببخش اگر نگاهم به زیبایی پرواز زویاهایت نیست

اگر دستانم گرمت نمیکند ببخش

به جای ان روحم از همان اشتیاق دیرینه اتش گرفته است و

بال های پروانهی خیالم به دور شمع وداعت سوخته است

این گرما برای التیامت بس است

اگر از ندای گرم اتش بیشتر میخواهی

اگر کافیت نیست بگو

هنوز برایم ذره ای ارزو مانده است

اتشش خواهم زذ تا گرم شوی

هنوز وجود دلداده ام هست

آتشش خواهم زذ تا گرم شوی

من آن ترانه ام که نا گزیر ،
جاری ام درون خویشو انعکاس رقص واژه های ناشکیب بودنم.
من اختصار بودنم . دمی و هیچ .
تو را به هر چه هست در چهار چوب تیرة قفس ،
ببار بر خیال این طلسم سرد بی نفس .
که از پی هزار سال پر سکوت ،خسته ام .
به هرچه عاشق است در زمین ؛به لحظه های دور دور ؛
به واژه های زخم خورده از هزار توی قلبهای سخت ؛
دستهای خیس خویش را ز من مگیر
ببار نا رفیق لحظه های دور ؛
دستهای گرم سایه ات ،
ردیف می نوازد این شکسته ساز سینه را .
و ترک میکند سکوت سالخورده بستر نگاه نازک مرا .
بزن به تک نگاه خسته ای ،
تو سنگریزه ایی ،
به شیشه ای ،
که بشکند حصار خود تنیده ام .
مرا به تازه تازه قصه های خویش تازه کن ؛
و رقص مرمرین خنده را ، به روی زردی عطش ، نظاره کن ؛
که مست میشوند ساقیان سالهای دور میکده ،
از آن تلالو غریب چشمهای تو .به انتظار می وزد ،
زمان ،
و من چو خاک تشنه ،
چشم بسته ام به راه دانه های اشک.
ببار تک ترانة تمام لحظه های من ؛ ببار .