ای دوست  در دشتهای  باز
اسب  سپید  خاطره ات را  هی کن
اینجا
تا چشم کار می کند آواز بی بری ست
در دشت  زندگانی  ما
حتی
حوا  فریب  دانه گندم نیست
 من با کدام  امید ؟
من  بر کدام  دشت  بتازم ؟
 مرغان خسته  بال
خو کرده  با  ملال
افسانه  حیات  نمی گویند
و آهوان  مانده به  بند
از کس  ره گریز  نمی جویند
دیوار  زانوان  من اکنون
سدی  ست
در پیش  سیل  حادثه  اما
این سوی  زانوان  من از اشک  چشمها
سیلی ست  سهمناک
این  لحظه  لحظه های  ملال آور
ترجیع  بند  یک  نفس   اضطرابهاست ...

حمید مصدق

این همه مُردم واسه تو، یه بار نشد که  تب کنی...

tab

فکر می‌کنم اگر نقاشی کنم سبکتر می‌شوم , ولی خسته‌تر از آنم که قلم‌مو در دست بگیرم . تصمیم می‌گیرم که توی ذهنم تابلویی بکشم . یک دشت می‌کشم , پر از سبزه و شقایق و گلهای خودروی رنگارنگ . روی گلبرگهای آنها شبنم می‌کشم . خورشیدِ گرد و طلایی را توی آسمان می‌کشم و هوا را پر از گرمای دلپذیر خورشید می‌کنم . مثل نقاشی‌های بچگی‌هایم آسمان را سفید رنگ می‌کنم با ابرهای تپلی آبی . فضا را پر می‌کنم از آواز بهاری پرنده‌ها .کمی دورتر یک کلبه می‌کشم , با دیوارهای شکلاتی , در بیسکوییتی و پنجره‌های آب‌نباتی . دخترک سفیدپوشی را می‌کشم که به دنبال پروانه‌ها می‌دود . توی چشمهای دخترک برق شادی می‌کشم . صدای خنده و هلهله‌اش را پررنگتر می‌کنم و در آخر , بازی کودکانه‌ی نسیم با موهای دخترک را به آن اضافه می‌کنم .چشمهایم را باز میکنم تا دوباره به نقاشی‌ام نگاه کنم , تازه آن موقع می‌فهمم که تمام اینها رویای دخترک روزنامه‌فروشی است که دستهایش را از شدت سرما به یکدیگر می‌مالد .