X
تبلیغات
رایتل
عشق ناتمام
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1384

                          alone
  
  دیروز وقت غروب رفتم پشت بوم ...غروب خیلی زیبا اما دردناک بود ...نمی دونی 
  که خورشید چه مظلومانه با آسمون خداحافظی میکرد مثل من و تو ... خورشید 
  وقت رفتن بغضشو توی دلش کشت تا آسمون دلش نگیره مثل من ... اشکاشو
  پشت یه لبخند پنهون کرد مثل من ... آسمون خواست با گفتن برو به خورشید محبت 
  بکنه مثل تو ... من همه اینا رو دیدم ... دلم میخواست خورشیدو بغل کنم بهش بگم 
  گریه نکن آخه منم مثل توام اما خورشید از ترس اینکه آسمون از اشکای اون دلش
  بگیره تند تند رفت پشت کوه و غروب شد ... غروب ...از غروب بدم میاد ...بعدشم
  بارون اومد آخه آسمون دلش واسه یار قدیمش تنگ شده بود و گریه میکرد مثل  
  من ... بعد از اون یه دریا اشک ریختم واسه تنهایی خودم ... واسه بی کسی خودم 
  ... واسه عشق بی پناه خودم ... واسه تو که ...
                     

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 70936


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها